تداوم یک‌قطبی بودن جهان به روایت «فارن پالیسیم

جنگِ ترامپ، قدرت‌های متوسط ​​را به چالش می‌کشد | موضوع اصلی، «قدرت نظامی» است | تصمیم‌ گیر نهایی کیست؟

سرویس: اخبار سیاسی کدخبر: ۷۸۴۱۴۳
اقتصادنیوز: قدرت‌های میانه به‌طور ساختاری به نظمی وابسته‌اند که توسط قدرت‌های بزرگ شکل می‌گیرد، نظمی که می‌توانند از آن انتقاد کنند، اما نمی‌توانند آن را بسازند.
جنگِ ترامپ، قدرت‌های متوسط ​​را به چالش می‌کشد | موضوع اصلی، «قدرت نظامی» است | تصمیم‌ گیر نهایی کیست؟

به گزارش اقتصادنیوز،‌ در حالی که قدرت‌های میانه تلاش می‌کنند راه‌هایی برای مواجهه با آشوب کنونی در نظام بین‌الملل پیدا کنند، امیدهای بزرگ برای اقدام جمعی با واقعیت‌های میدانی همخوانی ندارد. این کشورها می‌توانند با افزایش همکاری میان خود، ریسک روابطشان با قدرت‌های بزرگ را کاهش دهند؛ اما چنین همکاری تأثیر چندانی بر نظمی جهانی که تحت سلطه ایالات متحده و چین است، نخواهد داشت.

فارن پالیسی در گزارشی نوشت: موج کنونی توجه به قدرت‌های میانه پس از سخنرانی نخست‌وزیر کانادا مارک کارنی، در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس در ژانویه آغاز شد. او در این سخنرانی خواستار اتحاد قدرت‌های میانه در برابر زورگویی قدرت‌های بزرگ شد. او گفت: «قدرت‌های میانی مانند کانادا بی‌قدرت نیستند. آن‌ها توانایی ساختن نظمی جدید را دارند که ارزش‌هایی مانند احترام به حقوق بشر، توسعه پایدار، همبستگی، حاکمیت و تمامیت ارضی را در بر بگیرد.»

خبر مرتبط
روی دیگر سکه «جنگ ایران»؛ فرسایش دموکراسی در آمریکا آشکارتر شد | جنگ نشان داد ترامپ به هیچکس پاسخگو نیست

اقتصادنیوز: این جنگ ناکارآمدی‌هایی را در پنتاگون آشکار کرده است؛ نهادی که توسط یکی از وفاداران ترامپ، پیت هگست، مجری سابق فاکس‌نیوز، اداره می‌شود. او به‌عنوان «وزیر جنگ» عنوانی که این دولت برای او برگزیده، بارها دست به پاکسازی در میان مقامات عالی‌رتبه غیرنظامی و نظامی زده است.

اما این ایده‌ها تازه نیستند. پژوهشگران کانادایی از نخستین کسانی بودند که پس از جنگ جهانی دوم مفهوم نقش‌آفرینی قدرت‌های میانه در نظام بین‌الملل را مطرح کردند و کارنی آگاهانه به همان سنت اشاره می‌کرد. او همچنین در واکنش به چالش فوری ناشی از رفتار رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، سخن می‌گفت، رفتاری که با تحقیر متحدان نزدیک آمریکا و بی‌توجهی به شأن و حتی منافع آن‌ها همراه بوده است.

انتقادی که دوام نیاورد

اما شکافی که کارنی از آن سخن گفت، دوام نیاورد. وقتی ایالات متحده و اسرائیل در پایان فوریه به ایران حمله کردند، کارنی از محکوم کردن این حملات خودداری کرد و در عوض رفتار تهران در زمینه گسترش سلاح هسته‌ای را مورد انتقاد قرار داد.

صدراعظم آلمان، فردریش مرتس هم موضع مشابهی گرفت، اما بسیاری از کشورهای اروپایی دیگر جنگ ترامپ علیه ایران را غیرقانونی خواندند و از آن حمایت نکردند. همین اختلاف اولیه نشان‌دهنده واقعیت بود.

ترامپ و مرتس

ایده اصلی کارنی، اینکه قدرت‌های میانه باید با هم عمل کنند چون «اگر پشت میز نباشیم، در منو خواهیم بود»، خیلی زود جای خود را به اختلاف منافع و دیدگاه‌های ملی داد. این جنگ نه به انسجام این کشورها، بلکه به پراکندگی آن‌ها انجامیده است.

موضع کارنی درباره ایران، ناسازگاری بنیادین پروژه قدرت‌های میانه را آشکار کرد؛ این کشورها دشمن مشترک، درک یکسان از تهدید، یا چشم‌انداز مشترکی از نظم مطلوب ندارند. نقش‌آفرینی آن‌ها زمانی به اوج می‌رسد که یک قدرت مسلط، نظمی نسبتا گسترده را حفظ کند و کشورهایی مانند کانادا بتوانند در آن به ثبات و رعایت قواعد کمک کنند. اما وقتی خود قدرت‌های بزرگ به دنبال بازطراحی نظم هستند، قدرت‌های میانه کار چندانی جز دفاع از منافع خود نمی‌توانند انجام دهند.

این ناهماهنگی به‌ویژه در آشفتگی دیپلماتیک پیرامون بحران تنگه هرمز آشکار است. آن ماری اسلاتر در فایننشال تایمز آن را نظم آرمادیلویی توصیف می‌کند، یعنی خوشه‌هایی از کشورها که به‌صورت پراکنده و ناهماهنگ اقدام می‌کنند، در حالی که نمایش اصلی در جای دیگری جریان دارد.

توصیف اسلاتر حتی از آنچه خود قصد داشت، تندتر است. یکی از ویژگی‌های آرمادیلو این است که برای دفاع، به شکل توپ جمع می‌شود و خود را به مردن می‌زند. این تصویر، شاید بهتر از هر روایت خوش‌بینانه‌ای درباره ظهور قدرت‌های میانه، وضعیت امروز جهان را توضیح می‌دهد.

او چندین ائتلاف مختلف از قدرت‌های میانه را برمی‌شمارد؛ «از پیشنهاد مشترک پاکستان و چین گرفته تا مشورت‌های ترکیه، مصر، عربستان و پاکستان، ابتکار جامعه مدنی گروه بین‌المللی بحران و نشست مجازی بریتانیا با حدود ۴۰ کشور.» او این تنوع را نشانه پویایی می‌داند.

وقتی کاهش تنش اهمیت پیدا می‌کند

اما برداشت درست برعکس است. این گروه‌ها یکدیگر را تقویت نمی‌کنند، بلکه بیانگر منافع متفاوتی هستند که با زبان مشترک کاهش تنش بیان می‌شوند. تلاش پاکستان برای میانجی‌گری با تلاشش برای نزدیکی به ترامپ گره خورده است. مصر، پاکستان، ترکیه و عربستان، که در میانجی‌گری فعال‌ترند همان کشورهایی هستند که در سال ۲۰۲۵ روند صلح غزه را عملاً به ترامپ واگذار کردند. تلاش‌ها درباره ایران نیز بیشتر به تسهیل کار واشنگتن کمک می‌کند تا ایجاد نظمی پایدار در خلیج فارس. به‌جای محدود کردن یک‌جانبه‌گرایی آمریکا، این قدرت‌های میانه به آن ظاهری چندجانبه می‌دهند.

رفتار قدرت‌های بزرگ رقیب نیز نشان می‌دهد که رقابت استراتژیک بر اساس قواعدی که واشنگتن تعیین می‌کند، پیش می‌رود. در شورای امنیت سازمان ملل، روسیه و چین در برابر قطعنامه یک‌طرفه غزه در سال ۲۰۲۵ فقط رأی ممتنع دادند و آن را وتو نکردند قطعنامه‌ای که اختیارات زیادی به ترامپ داد و زمینه هیئت صلح او را فراهم کرد.

در مورد قطعنامه اخیر درباره تنگه هرمز، آن‌ها آن را وتو کردند، اما این مانع از آن نشد که ترامپ محاصره‌ای یک‌جانبه برای وادار کردن ایران به بازگشایی تنگه دنبال کند. به بیان دیگر، اقدامات این قدرت‌ها تأثیر عملی بر سیاست آمریکا نداشته است.

موضوع اصلی قدرت نظامی است

در نهایت، مسئله به قدرت نظامی برمی‌گردد که داور نهایی است. بحران‌های اخیر نشان‌دهنده ظهور نظم قدرت‌های میانه نیست، بلکه تداوم یک‌قطبی بودن جهان را تأیید می‌کند. ایالات متحده و اسرائیل حملاتی انجام دادند که معادلات استراتژیک خلیج فارس را تغییر داد، در حالی که هیچ ترکیبی از قدرت‌های میانه نمی‌توانست مانع آن شود یا حتی به‌طور معتبر تهدید به بازدارندگی کند. وقتی اسلاتر می‌گوید این ائتلاف‌ها توان یا اراده لازم برای ایفای نقش یک قدرت مسلط را ندارند، در واقع به یک ناتوانی ساختاری اشاره می‌کند، نه یک شکست موقتی.

نمونه غزه نیز این را نشان داده بود. بیش از دو سال تلاش دیپلماتیک، از شکایت‌های حقوقی آفریقای جنوبی در دیوان بین‌المللی دادگستری تا قطعنامه‌های اتحادیه عرب، مواضع تند ترکیه و بیانیه‌های اروپایی هیچ تأثیر قابل توجهی بر رفتار آمریکا یا عملیات نظامی اسرائیل نداشت. فعالیت دیپلماتیک واقعی بود، اما پیامد استراتژیک آن ناچیز.

غزه

واشنگتن از این تجربه نتیجه روشنی گرفت؛ سر و صدای قدرت‌های میانه اصطکاک چندانی ایجاد نمی‌کند. همین منطق در ونزوئلا و بحران هرمز هم به کار گرفته شد. در واقع، فعالیت همین کشورها تا حدی به آمریکا کمک کرده تا چارچوبی به‌ظاهر چندجانبه برای تصمیمات خود ایجاد کند.

مشکل دیگر که طرفداران قدرت‌های میانه آن را دست‌کم می‌گیرند، این است که برخی از این کشورها خودشان با قدرت‌هایی که باید با آن‌ها «مدیریت جمعی» کنند، تعارض مستقیم دارند. کشورهایی مثل استرالیا، ژاپن و کره جنوبی به‌شدت به آمریکا وابسته‌اند و در عین حال نگرانی‌های جدی درباره چین دارند که آن‌ها را به واشنگتن نزدیک‌تر می‌کند. هند نیز که توان تبدیل شدن به یک قطب واقعی را دارد، با چین درگیر اختلاف مرزی است و هر چارچوبی که چین را شریک نظم جهانی بداند، برایش یک تله است.

در اروپا نیز وضعیت بهتر نیست. بریتانیا هنوز رفتار دیپلماتیک یک قدرت بزرگ را دارد، اما دیگر توان نظامی لازم را ندارد. فرانسه و آلمان نیز همچنان به آمریکا وابسته‌اند و پروژه «استقلال استراتژیک» اروپا نتوانسته به نتیجه جدی برسد.

بحران هرمز نیز در نهایت حل خواهد شد، همان‌طور که معمولا بحران‌ها حل می‌شوند. اما نتیجه آن بازتاب‌دهنده منافع آمریکا خواهد بود و اینکه در داخل دولت ترامپ این منافع چگونه تعریف می‌شود. قدرت‌های میانه ممکن است سهمی از اعتبار این روند بگیرند، اما تزئین یک ساختار با شکل دادن به پایه‌های آن تفاوت دارد.

در نهایت، قدرت‌های میانه به‌طور ساختاری به نظمی وابسته‌اند که توسط قدرت‌های بزرگ شکل می‌گیرد، نظمی که می‌توانند از آن انتقاد کنند، اما نمی‌توانند آن را بسازند. آمریکا در گذشته حاضر بود به آن‌ها نقش بدهد، اما ترامپ چنین تمایلی ندارد. او به‌خوبی می‌داند که این کشورها برای امنیت و رفاه خود به آمریکا وابسته‌اند و اجازه می‌دهد این وابستگی کار خود را انجام دهد.

شاید زمانی برسد که سیاست‌های ترامپ شکست بخورد و آمریکا دوباره به چندجانبه‌گرایی بازگردد. اما تا زمانی که توازن قدرت به نفع آمریکا باقی بماند، انگیزه‌ای برای چنین تغییری وجود نخواهد داشت. در این میان، «آرمادیلوها» همچنان به حرکت خود ادامه خواهند داد، پرتلاشی قابل مشاهده، اما تا حد زیادی بی‌اثر.

پربازدیدترین‌ها
از دست ندهید
لوتوس پارسیان - O